Tag Archives: خودشناسي

خبرگزاری آريا – خودشناسي دختران


خودشناسي دختران

خبرگزاري آريا –
خودشناسي
– چگونه مي توان به دختران جوان کمک کرد تا به روان سالم دست يابند؟ در اين مورد شما تجارب خاصي داريد؟
دراين مورد تجربياتم با دخترها چندان متفاوت از پسرها نبوده است. البته بايد بگويم خود بخود سرو کارم بيشتر با خانمها بوده است. به نظرمي آيد که در کار من بيشتر خانمها براي روان درماني مراجعه مي کنند تا آقايان. دليلش اين است که خانمها از نظر احساسي با خود نزديکترند و احساسات خودشان را بيشتر مي شناسند. در موارد آسيب پذير، از نظر احساسي کمتر حالت دفاعي دارند. براي همين است که آنها بيشتر مراجعه مي کنند.
با اين وصف، خانمها چگونه مي توانند خود را بهتر و بيشتر بشناسند؟
اول در مورد انسانها صحبت مي کنيم بعد مي رسيم به دخترها و خانمها. اصولاً براي اينکه کسي خود را بشناسد بايد ببيند که در زندگي اش چقدر راحت، شاداب و خوشحال است. سفر خودشناسي از اينجا شروع مي شود. اگر کسي واقعاً خوشحال است و احساس رضايتمندي از زندگي اش مي کند، اين نشانه آن است که خود را مي شناسد و خود واقعيش را زندگي مي کند و جوانب مختلف خود واقعي اش را در زندگي تجربه و ارضاء مي کند.
بررسي اينکه آيا يک آدم واقعاً خوشحال است يا خير و از زندگي اش واقعاً راضي است يا نه، خود يک سوژه است. چون خيلي از افراد ممکن است به عنوان مثال احساس تفاهم با اطرافيانشان ، با جامعه شان و با خانواده و نزديکانشان را نشانه خوشحالي خود بدانند، چون پرخاشگري و دعوايي در کار نيست، اين را با خوشحالي اشتباه بگيرند. در حالي که درخيلي از مواقع اين تفاهم به خاطر اين است که ما تسليم شده ايم و خود واقعي مان را سرکوب کرده ايم .
در اينجا ما يک خود کاذب داريم که با کمک آن خود را با چيزهايي که آدمها از ما مي خواهند تطبيق مي دهيم.
آيا ممکن است برعکس اين مطلب هم باشد، يعني بقيه با ما سازش کنند و ما از هر جهت احساس رضايت کنيم؟
بله ممکن است اين هم باشد، در هر صورت تشخيص اين مطلب خيلي مهم است که ما واقعاً چقدر شاديم.
به عنوان يک متخصص مي توانيد براي اين شادي و رضايت، شاخصها و تعاريفي ارائه کنيد؟ به عنوان مثال اگر از فرد تازه ازدواج کرده اي بپرسيد آيا واقعاً را ضي هستي واو پاسخ دهد؛ بله،ممکن است بنا به دلايلي که برايتان در حيطه حرفه اي مهم است بخواهيد او را د راين زمينه بسنجيد ، براي اين سنجش چه شاخص هايي را به کار مي گيريد؟
– اولين شاخص همين احساس رضايتمندي عميق قلبي است. يعني احساس کنيد دلتان سنگين نيست، احساس کمبود نکنيد. احساس کنيد که از زندگي مي توانيد لذت ببريد. از زمان حال مي توانيد لذت ببريد. فقط به اميد آينده نيستيد. توانايي تفريح کردن و از اين تفريح لذت بردن را داريد. توانايي بازي کردن را داريد. توانايي داريد از ارتباطات خود احساس نزديکي و صميميت واقعي بکنيد.
بتوانيد دراين دنيا با يک نفر آنقدر نزديک باشيد که همه چيزتان را به او بگوييد و امن باشيد. حس کنيد اين آدم از مطلب سوء استفاده نخواهد کرد. احساس کنيد شما را مي پذيرد با تمام کمي ها و کاستيهايتان . يعني احساس کنيد که کسي هست که با او خود واقعي تان باشيد.
شاخصهاي ديگر و غير مستقيم اين است که فردي که احساس رضايتمند ي دارد، شبها خوب وراحت مي خوابد و صبح که بيدار مي شود احساس مي کند خسته نيست، اشتهايش خوب است، خوابهايي که مي بيند خوابهاي پريشان نيستند که او را از خواب نيمه شب بيدار و ناراحت کند، خواب ترسناک و وحشت آور نمي بيند. مثلاً اين شخص ازدواج کرده، در ارتباطات فيزيکي با همسرش احساس رضايت مي کند و در اين زمينه مشکلي ندارد. اين علامتها را بايد در سنجش شادي و رضايت توجه کرد.
اگر فردي بداند که دنبال چه چيزي است، خواسته، آرزو، نياز و يا هدفش چيست، صرف نظر از آنکه چه مقدار به آن دست يافته است، آيا خود دانستن اين هدف و خواسته، شاخصي از سلامت روان است؟
– صد در صد. نه تنها اينکه بداندچه مي خواهد و نيازهايش چيست، بلکه بايد بتواند با احساساتش درتماس باشد. بسياري از مواقع ما متوجه مي شويم که آدمها با احساس نارضايتي، با ناراحت شدنها و کمبودهايشان درتماس نيستند.
نمي دانند که ناراحت هستند. نمي دانند که چيزي درزندگي آنها کم است. نمي دانند که راضي نيستند. نمي دانند که غمگين هستند. نمي دانند که در ترس و وحشت و ناامني هستند. نمي دانند که در احساس حسادت و حسرت و غبطه خوردن در زندگي هاي ناکرده شان هستند.
منظور شما اين است که همين اندازه دانستن يک مرحله خوب در خودشناسي به حساب مي آيد، يعني اينکه انسان بداند آنچه را مي خواهد و ندارد، چيست ؟
بله، بداند که چه ندارد. اتفاقاً در اينجا يک مسئله جالب پيش مي آيد و آن در رابطه با دخترهاي فراري است. زماني که در مرکز ريحانه با آنها کارمي کرديم، مي ديديم گاهي مواقع از نظر برخوردي يا نگرشي در رابطه با اين دخترها گرايشي دربزرگسالان وجود دارد که خود آنها مقصر و يا دچار بعضي بيماريهاي رواني شناخته مي شوند يا به طور کلي مي گويند خودشان ناسازگاربودند واين عمل را انجام دادند. من در تجربه ام با اين دخترها متوجه يک بخش سالمي از وجود آنها شدم. در واقع آن بخش سالم آنها بوده که توانسته است تشخيص دهند اين خانواده سالم نيست و بايد خود را از اين خانواده نجات دهند.
من از اين بخش سالم استفاده مي کردم براي اينکه به آنها کمک کنم اين نقطه قوت را بشناسند وبه اين بخش در خودشان اعتقاد پيدا کنند و از اين بخش استفاده هاي ديگري در راستاي کارهاي سازنده تر داشته باشند. ازجمله اينکه د رارتباطات ديگري که درخارج از خانه دارند مراقب خود باشند. همانطوري که به خاطر مواظبت از خودشان بوده که از آن پدر، عمو يا يک فرد متجاوز خانواده يا فاميل فرار کرده اند.
آيا فکر نمي کنيد اين مسئله را بايد به غير از دخترها به بزرگترها و جامعه هم بباورانيم که اين دخترها اصولاً و ذاتاً بد نيستند و اين احساس بي اعتقادي به خود و احساس بد بودن است که آنها را به سوي رفتارهاي نامطلوب سوق مي دهد و امکان فرار مجدد را براي آنها فراهم مي آورد؟
الان صدا و سيما به نحو احسن اين کار را انجام مي دهد. اين همه تمرکز روي روان شناسي و برنامه هاي روان شناختي که تمام کانالها دارند، اصولاً فوق العاده و بي سابقه است. من که در هيچ جاي دنيا نديده ام .البته در اين برنامه ها اگر صحبتها و سوالها عيني تر وملموس تر شوند، خيلي بهتر است . اگر مقداري درباره مسايل عاطفي ريز درون خانواده، صحبت و براي حل آنها کمک شود. مي توان برنامه هاي مفيدتري هم داشت، طوري که سايرين هم از اين کار الگو بگيرند. اگر در برنامه هايي، خود زوج يا مجموعه خانواده در تلويزيون ظاهر و حاضر به صحبت شوند و درجلسات مشاوره زنده ( مثلاً در پشت پاراوان بدون آنکه چهره شان معلوم باشد) حرف بزنند، کمک بزرگي به خانواده هاي ديگر مي شود.
آيا شما خواسته هاي افراد را هم بررسي مي کنيد؟
مسلماً بعضي از خواسته ها، خواسته “خود” واقعي نيست؛ بلکه خواسته هاي ” خودکاذب” است، مثل خواسته تاييد شدن هميشه و صد درصد از بيرون. فرد ياد گرفته که هميشه عزت نفس خود را توسط تاييد شدن از بيرون تامين کند. اين تقصير خود او نيست که اين طور شده . از کودکي مدام به او گفته اند که اگر مي خواهي دختر خوبي باشي کاري را که من مي گويم بکن .
او ياد نگرفته هماني که هست، کافي و خوب است. وقتي کودکي اين پيام را از بيرون مي گيرد که هر جور باشد، کافي وخوب است و پدر و مادر او را دوست دارند، آن وقت دوست داشتن بي قيد و شرط را در اوايل زندگي ياد مي گيرد وبه صورت خودکار آن را به ديگران منتقل مي کند. ما آدم ها به گونه اي ساخته شده ايم که وقتي دوست داشتن بي قيد و شرط را در زندگي دريافت کنيم به طور طبيعي يک دگر خواهي وتوجه و مراعات به ديگران درما رشد مي کند.
آيا اين که فرد مي خواهد هميشه از بيرون تاييد بشود، مثالي ازخود کاذب است؟
دقيقاً! خيلي وقت ها ما از بچه ها توقع بيخود داريم . مثلاً در مورد درس خواندن و نمره ۲۰ گرفتن ؛ معلوم نيست نمره بيست خواسته چه کسي است؟ آن قدر خواسته خود بچه ها و پدر و مادرشان مخلوط شده که معلوم نيست، اين خواسته خودشان است يا خواسته پدرو مادرشان. اين خود واقعي بعد از مدتي آنقدر دفن مي شود که ديگر دسترسي به آن ممکن نيست.
لازم است که پدرومادرها ويژگي هاي کودکشان را که از ديگران متفاوت است کشف کنند تا او بتواند با اين ويژگي هاي خلقي زندگي کند. آنها بايد بدانند کودکشان جدي يا شوخ طبع است ، بازيگوش يا آرام است وبه طور کلي به او فرصت بدهند همان ” خود” ي را که هست، ابراز کند.
خيلي از پدرو مادرها ازاين که کودک خودش باشد، مي ترسند. اشتباه در تجربه “من” هيچ گاه ، اتفاق نمي افتد، مگر اين که کودک الگو هاي بدي از پدر و مادرش گرفته باشد يا اين که با محبت و علاقه واقعي بزرگ نشده باشد. فقط دراين صورت است که کودک درارضاي خواسته هاي واقعي خود، به خطا مي رود.
خودشناسي
فرق نياز واقعي و نياز کاذب چيست؟
فرد بايد وقتي کاري را انجام مي دهد، به خود نگاه کند، ببيند آيا اين کار را براي راضي نگاه داشتن پدر و مادر انجام مي دهد. اين راضي نگاه داشتن ممکن است خيلي ظريف و پنهاني و به صورت تشويق انجام شود.
تشويقي که درحقيقت تهديد است اما خيلي پنهان. مثلاً نوجوان وقتي به مادر مي گويد مي خواهد به خانه دوستش برود، ظاهراً مادر اعتراض نمي کند، ولي او متوجه مي شود که مادر کمي غمگين مي شود و در خودش فرو مي رود. همين امرباعث احساس دلسوزي براي ما در مي شود ونوجوان به خانه دوستش نمي رود. در خانه نزد مادر مي ماند که او تنها نباشد.
در واقع مادر به نوجوان وابسته است و اين نوجوان مي فهمد، ولي نمي تواند بيان کند او فشاري را حس مي کند، خود را ناجي مادر مي داند. اينها را فقط ما – متخصصان – مي توانيم دريک فرآيند خانواده درماني به کلام در آوريم . آنجاست که وقتي اين مسايل رو مي شود، بچه کمي احساس درک شدن مي کند، احساس مي کند که دردش شنيده شده است.
وقتي مادري سرد است، قهر کرده يا مثلاً ديگر جوان را تحويل نمي گيرد، اين تهديد کننده است.
گاهي نوجوان احساس مي کند که عامل عزت نفس پدر و مادر شده است؛ به او اين گونه باورانده اند که اگر موفق باشد، آنها بالا مي روند و اگر موفق نباشد ، باعث سرافکندگي خانواده خواهد شد. يا اگر آنها درطول زندگي موفق نشده اند، کودک بايد آن را جبران کند. تمام اين مسايل باعث مي شود که کود ک و نوجوان از همان ابتدا ياد بگيرد که به احساسات بيرون از خود توجه کند.
اين مسائل ازکي شروع مي شود؟
اوايل کودکي، يعني از ۵-۴ سالگي شروع مي شود و به همين شکل ادامه پيدا مي کند، تا آنجا که به دختري ۱۶-۱۵ ساله تبديل شده، که آن قدر روي احساس بيرون ازخود متمرکز شده که از خود کاملاً دور شده است، به طوري که اصلاً نمي داند چه مي خواهد، “چه ” و ” که ” هست ، و ” چه کسي” قرار است بشود؟
در اين گونه موارد سناريو به اين شکل است که معمولاً مادر زنگ مي زند و مي گويد که دخترم مسئله اي دارد که مايلم او را نزد شما بياورم تا درستش کنيد . من درابتدا مي گويم که تشريف بياوريد، ولي با تمام افرادي که در آن خانواده زير يک سقف زندگي مي کنيد.
مادر ابتدا تعجب مي کند که داستان چيست ؟ چرا همه خانواده را بايد بياورد؟ فقط دخترش مشکل دارد، او درس نمي خواند، غذايش کم شده ، افسردگي پيدا کرده و يا مثلاً از خانه فراري است يا ارتباط تلفني يا ارتباطات ديگري با پسرها دارد و از اين جور مسائل. جلسه اول مي آيند. البته پدرمعمولاً نمي آيد چون سرکار است. ما همان جلسه اول چهار چوب را عوض مي کنيم يعني برچسبي را که به فرزند خانواده خورده ( مثلا اين که تو بيماري و …) بر مي داريم و مي گذاريم روي کل خانواده. مثالي که معمولاً در چنين مواقعي براي آن خانواده مي زنم ، اين است که شما مثل يک بدني هستيد که اين بدن سرما خورده و علامتش از يک ناحيه است، مثلاً آبريزش بيني دارد، وقتي که بيني آب ريزش دارد، نمي گوييم که بايد بيني را جراحي کنيم؛
در واقع بيني اشکال ندارد، کل اين مجموعه اشکال دارد.فقط بيني بيماري را نشان مي دهد و علامتي است براي مشکل . بيان اين مطلب معمولاً به دختري که مشکل خانواده را نشان مي دهد، خيلي کمک مي کند و تشويق مي شود که درجلسات بعدي حضور يابد.
در اين موارد معمولاً براي حل مشکلات خانواده مسووليتي به جوان مي دهيد؟
معمولاً نه، من اين کار را نمي کنم. فکر مي کنم اين مسئوليت به اندازه کافي به او داده شده واو هم اين مسئوليت را پذيرفته که به اصطلاح بيمار خانواده بشود؛ يک قرباني که حاضر شده خود را به عنوان شخص بيمار قرباني کند تا خانواده از مسائل دروني خود منحرف بشود.
جنگ اصلي و مسئله اصلي بين پدر و مادر است. اگر اين دختر قرباني شدن را نپذيرد، اين پدرومادر با مسايل خودشان مواجه بشوند واين امر باعث نابساماني پدر و مادر مي شود و امنيت آنها را به خطر مي اندازد. معمولاً من سعي مي کنم که فقط دختر را از اين مشکلات بيرون بکشم و اين پيغام را به او بدهم که : ” تو لازم نيست آن ها را ازمشکلات خودشان توسط مشکلات خودت منحرف کني . الان تواگر درس نمي خواني ، شايد به خاطر آن است که مي خواهي به تو توجه کنند، ولي اين مسئله به تو و آينده ات صدمه مي زند. تو اگر واقعاً مي خواهي براي خودت زندگي کني ، درست را بخوان”
بنابراين فردي در مقطع نوجواني يا جواني مي تواند با مراجعه به يک روانکاو، شرايط خود را تغيير دهد؟
بچه هر چه سنش پايين تر باشد، کمتر مي تواند خودش اين کار را انجام دهد؛ چون هنوز از نظر عاطفي به استقلال لازم نرسيده است. به نظر مي رسد که در سنين پايين نقش پدر و مادر با تغييراتي که درجوعاطفي خانواده بوجود مي آورند، براي کمک به کودک بسيار مهم است. اميد ما اين است که اين کودک بتواند پدر و مادر خود را تشويق کند که به صورت خانوادگي درجلسات روان درماني حاضر شوند.
در اينجا گفتگوي ما، با دکتر مرادي تمام شد، چون وقت ما تمام شده بود. اما هر دو مي دانستيم که حرفهاي مهمي در مورد رشد ” خود” و ” شخصيت” نوجوان و جوان مانده که بايد در فرصتي ديگر به آنها بپردازيم . با سپاس از دکتر مرادي که دراين گفتگو شرکت کردند.
راستي آيا دوست داريد از خودتان، مسائلتان، ناگفته ها ي درونتان با کسي صحبت کنيد؟ اگر مي خواهيد حرفي بزنيد يا بنويسيد، ما ميتوانيم شنونده وخواننده خوبي براي حرف هاي شما باشيم.



خبرگزاری آريا – خودشناسي، بدون دانستن فلسفه هم ممکن است


خودشناسي، بدون دانستن فلسفه هم ممکن است

خبرگزاري آريا –
خودآگاهي
براي رسيدن به خودآگاهي بايد هم خود را شناخت و هم امکانات رسيدنش به آگاهي
اجازه بدهيد به عنوان کسي که خودش را اهل فلسفه مي داند و براي شناخت فلسفي اهميتي بسيار قائل است بگويم بهتر است «خودآگاهي» را طوري تعريف نکنيم که تنها در ذيل فلسفه بگنجد.
پرسش: آيا راه ديگري براي رسيدن به خودآگاهي جز فلسفه وجود دارد؟
بستگي دارد به اين که منظورمان از «خودآگاهي» چه باشد، همچنان که بستگي دارد به اين که منظورمان از «فلسفه» چه باشد – و البته که بحث فلسفي دقيقا از همين تلاش براي روشن تر کردن «منظور»ها و بررسي امکان شناخت و پديد آوردن امکان مفاهمه آغاز مي شود – روزگاري معناي «فلسفه» چنان عام بوده که کم و بيش تمامي معارف بشري را در بر مي گرفته است، امروزه که علوم مختلف و از جمله علوم انساني از ذيل عنوان کلي «فلسفه» خارج شده اند، فلسفه معنايي مضيق تر و گستره اي محدود تر دارد. اکنون حوزه هايي از شناخت هست که به طور مستقيم ناظر به شناخت انسان است اما فلسفه به معناي رايج محسوب نمي شود.
به اين ترتيب بستگي دارد وقتي از «خودآگاهي» سخن مي گوييم چه منظور و مقصودي مد نظرما نباشد. اگر خودآگاهي را جوري تعريف کرده باشيم که صرفا ذيل شناخت فلسفي معنا پيدا کند، پاسخ پرسش در خود سوال هست و اگر نه هم، باز به همچنين. اما براي اين که از صرف تحليل پرسش تان يک گام جلوتر آماده باشيم، اجازه بدهيد به عنوان کسي که خودش را اهل فلسفه مي داند و براي شناخت فلسفي اهميتي بسيار قائل است، بگويم بهتر است «خودآگاهي» را طوري تعريف نکنيم که تنها در ذيل فلسفه بگنجد. از علوم طبيعي مثل عصب شناسي گرفته تا علوم انساني از قبيل روانشناسي و جامعه شناسي و مردم شناسي و از اينها گرفته تا تاريخ و ادبيات و هنر، هر کدام به جاي خود مي تواند به ما آدميان در شناخت بهتر خودمان ياري برساند و راهي باشد براي رسيدن به خودآگاهي بيشتر. شناخت انسان، شناخت همه انسان است؛ با همه ابعاد و توانايي ها و محدوديت هايش. بنابراين از نظر من آنچه امروزه فلسفه مي خوانيم و متاسفانه گاه به واسطه کارمندان بي مسئله و کم دانش اداره فلسفه به امري سخت محدود و محقر نيز فروکاسته مي شود، به تنهايي براي شناخت خود و طي طريق در مسير خودآگاهي کافي نيست، اگر به فرض حال من از حيث روانشناختي خوب نباشد، دنيا و مافيها را درست نمي بينم و نمي توانم آنچه را مي بينم و مي آموزم درست تحليل کنم. در چنين حالتي اطلاعات فلسفي و توانايي هاي منطقي ام حتي مي تواند حجابي بشود و باشد بر تعصبات و کم داني ها و بي انصافي ها و تنگ نظري هايم.
پس براي رسيدن به خودآگاهي بايد هم «خود» را شناخت و هم «امکانات» رسيدنش به آگاهي. فلسفه به معناي درست کلمه، به تصور من، آن گونه از مسئله مندي و خلاقيت است که مي تواند با مراجعه به جامع ترين چهارچوب هاي ارجاع لازم فراتر از تخصص هاي متعارف برود و دغدغه شناخت فراگير آدم و عالم را در دلمان زنده نگه دارد و امکان گفتگوي ميان دانش هاي گونه گون و خلاقيت هاي مختلف بشر را فراهم بياورد و کمک مان کند نگاهي جامع تر داشته باشيم، اگر چنين باشد، فلسفه قطعا نقشي اساسي در مسير خودآگاهي دارد اما قدم اول و آخر نيست، به تنهايي کافي نيست و در کنار ديگر دانش ها و با در نظر داشتن آنهاست که مي تواند نقش بنيادين خود را ايفا کند.
خودآگاهي
حوزه هايي از شناخت هست که به طور مستقيم ناظر به شناخت انسان است
پرسش: آيا جز فيلسوف ها مردم عادي نيز بايد اهل پرسشگري باشند؟
باز بستگي دارد به اين که منظور از «پرسشگري» و «فيلسوف» و «مردم عادي» و «بايد» چه باشد. به يک معنا انسان از کودکي پرسشگري مي کند و از قضا بخشي از پرسش هايي که کودکان مي کنند به معنايي پرسش هايي فلسفي است. به يک معناي ديگر بسياري از استادان و متخصصان فلسفه هم پرسشگري نمي کنند (منظورم همان کساني است که با تعبير کارمندان اداره فلسفه از آنها ياد کردم. اينها ممکن است در مدارج صوري آکادميک، کارمندان عالي رتبه اداره فلسفه بشونداما ذهن هاي قالبي دارند و مسئله و خلاقيت ندارند. واقعيت هم اين است که کسي با تکرار مسئله هاي ديگران نه صاحب مسئله و دغدغه مي شود و نه به تبع آن به خلاقيتي در طرح و حل مسئله و مفهوم پردازي درباره آنها مي رسد)، اين گروه پرسشگري هاي ديگران را طوطي وار تکرار مي کنند و البته در اين فرآيند گاهي دچار خودطاووس علّيين بيني هم مي شوند. آيا اينها را بايد در زمره همان «مردم عادي» پرسش شما شمرد يا نه؟
يا يک سوال ديگر: آيا اصلا بر مبناي لازمه منطقي پرسش تان درست است که فيلسوفان را مردمي غيرعادي بدانيم؟ ملاحظه مي فرماييد که باز بستگي دارد به معاني و منظورها، اما اگر با مسامحه از اين نازک بيني ها بگذريم، شايد بتوانم در مرحله بعد پرسش تان را با پرسش ديگري پاسخ بدهم و بگويم چرا مردم عادي نبايد اهل پرسشگري باشند؟
اما جداي از اين ملاحظات، براي پيش رفتن بحث چه بسا طرح دو، سه نکته ديگر نيز بي فايده نباشد. واقعيت اين است که پرسشگري فلسفي هم مانند هر فعاليت ديگر انساني امکانات و شرايط خودش را مي خواهد؛ از استعداد فردي گرفته تا شرايط اجتماعي و تاريخي. همه آدم ها بنا نيست دانشمند يا هنرمند باشند و به اين معنا همه آدم ها هم بنا نيست فيلسوف باشند اما همان طور که براي لذت و بهره بردن از هنر يا استفاده از دستاوردهاي علم نيازي نيست الزاما فرد خودش هنرمند يا دانشمند باشد، براي فايده بردن از بصيرت بخشي هاي فلسفه هم لازم نيست فرد خودش فيلسوف باشد.
هر انساني اگر قدر شأن انساني خود را بداند و دريافته باشد پرسش داشتن معجزه ذهن آدمي است، مي تواند با رجوع به آثار اهل علم و اهل هنر و ادبيات و اهل فلسفه پرسش هايش را پخته تر و منقح تر کند و در همراهي با ذهن هايي که عمري را صرف آن پرسش ها کرده اند و در امتداد مسيري که جامعه بشري در طرح پرسش ها طي کرده، به جستجوي پاسخ ها و چشم اندازها و افق هاي تازه بر آيد.
به يک معنا «بايد»ي در کار نيست اما آن که چنين نمي کند، به ويژه اين که به نظر من غرض از پرسشگري و جستجو تنها رسيدن به تعدادي داده و جواب نيست. هدف در حقيقت مي تواند حک و اصلاح خود باشد. تراشيدن سنگ وجود خويشن براي کشف آن مجسمه ماندگار منحصر به فرد که در وجود هر يک از ما بالقوه هست، اما به طور معمول در روزمرگي ها پنهان مي ماند و گاه هرگز آشکار نمي شود. پرسشگري و جستجو سلوکي مي تواند باشد براي تراشيدن و ساختن خويشتن.
منبع: هفته نامه کرگدن